جوان آنلاین: پاسدار شهید محمدحسین قلعهنویی، جوان نخبه دهه هشتادی بود که ۱۵ اسفندماه ۱۴۰۴ در حمله دشمن صهیونیستی به همراه هفت تن از همرزمانش به شهادت رسید. محمدحسین در یک خانواده متدین و دلسوخته اهل بیت متولد شد و مادرش او را نذر آلالله کرد. پسری که خدا او را بعد از سه دختر به آنها هدیه داده بود. محمدحسین عزیزکرده خانوادهاش بود. مادرش میگوید: «اگر پسرم جز با شهادت از این دنیا میرفت، تاب ماندن بعد از او را نداشتم، اما میدانم پسرم با شهادتش عمر جاودانه دارد. اگرچه به ظاهر جسدش پیش ما نیست، اما طبق فرموده قرآن شهدا زندهاند و نزد خدا روزی میخورند.» گفتوگوی «جوان» با ملکسیما غلامی، خواهر شهید دفاع مقدس حجتالله غلامی و مادر پاسدار نخبه «محمدحسین قلعهنویی» شهید جنگ تحمیلی رمضان را پیشرو دارید.
شما علاوه بر مادر شهید بودن، خواهر شهید هم هستید. برادرتان چه سالی به شهادت رسید؟
من خواهر شهید حجتالله غلامی هستم. برادرم سال ۱۳۶۵ در جزیره مجنون به شهادت رسید. فرهنگ جهاد و شهادت در خانواده ما وجود داشت و در چنین فضایی پسرم محمدحسین سال ۱۳۸۰ متولد شد.
سه دختر داشتم و نذر کردم خدا یک پسر به من بدهد که هیکل ابوالفضلی، سیمای صورتش از حضرت یوسف گرفته شود و شجاعت امیرالمؤمنین (ع) را داشته باشد و در رکاب امام زمان (عج) شهید شود. خداوند این لطف را به من داشت و چنین فرزندی به من عطا کرد. ۹ ماه در زمان بارداری خانه کسی غذا نخوردم که شبههدار باشد. با وضو به پسرم شیر دادم. چند بار در زمان بارداری قرآن ختم کردم، حتی در گهوارهاش بالشت قرآنی میگذاشتم تا گوشش با صدای روحبخش قرآن آرام شود. از همان کودکی نور به خصوصی در صورتش بود، البته شیطنت کودکانهاش را داشت.
کودکیها و نوجوانیهای شهید چطور گذشت؟
شهید در سن ۱۵ سالگی در جشنواره نوجوان سالم، در استان مقام اول را کسب کرد و در کشور هم مقام آورد. آقا محمدحسین هنوز به سن تکلیف نرسیده بود که در مسجد محلهمان نماز صبحش را میخواند و از آن طرف پیادهروی میرفت. هفت صبح که آفتاب میزد به خانه برمیگشت. از کودکی او را به هیئت میبردیم، خصوصاً به هیئت انصارالمهدی (عج) که در شهرمان بود میرفت. در هیئت کمکم بزرگ شد و به نوجوانی رسید. در نوجوانی که قدش بلند شده بود، دهه محرم از مدرسه که میآمد از همان طرف به هیئت میرفت و برای استیجبندی و خیمه برای ایام ماه محرم کمک میکرد.
در روز عاشورا تنها جایی که در شهر مقتلخوانی بود، خانه ما بود. مداحانی برای هیئت انصارالمهدی از تهران و قم دعوت میشدند. بعد از اینکه زیارت عاشورا را میخواندند، خانه ما میآمدند و مداحی و سینهزنی میکردند تا اذان مغرب. بعد از اذان مغرب که نماز جماعت خوانده میشد، همه برای شام غریبان به هیئت میرفتند. خانه ما شامشان را میخوردند و چند ساعت برای امام حسین (ع) سینهزنی میکردند. محمدحسین در این مقتلخوانی سینه میزد. تیشرتی داشت که رویش نوشته شده بود: «انا مجنون الحسین». محمدحسین آنقدر سینه میزد که سینههایش سرخ میشد. میآمد ذوق میکرد و میگفت: «مامان ببین سینههایم به خاطر سینهزنی سرخ شده.» من او را میبوسیدم و میگفتم: «برای امام حسین (ع) سینه زدی.»
از نظر تحصیلی چه مسیری را طی کردند؟
از مقطع ابتدایی او را به کلاس زبان فرستادم. کلاس هفتم بود که دیپلم زبان انگلیسی گرفت و تمام نمراتش بیست بود. هیچ وقت یادم نمیآید به او گفته باشم درس بخوان یا مشق بنویس. از همان اول خودخوان بود. شروع به نوشتن مشقها میکرد و سریع به کلاس زبان میرفت. به زبان عربی و انگلیسی مسلط بود و زبان روسی را در حال فراگیری بود. در ورزش کوهنوردی و دوچرخهسواری هم فعال بود و ورزشهای کراسفیت را در باشگاه انجام میداد.
در سن جوانی برای خلبانی ثبتنام کرد. دندانها، استخوانبندی و هیکلش سالم بود، حتی گزینش شد، یعنی خیلی سختگیرانه او را قبول کردند. همه آزمونهای خلبانی را قبول شد و نرفت. چند نفر از دوستانش که خلبان بودند شهید شدند و پسرم خیلی ناراحت شد.
تا اینکه حدود پنج سال قبل از مرودشت به قم مهاجرت کردیم. پسرم داشت برای کنکور آماده میشد، اما خیلی زود گفت نمیخواهد درس بخواند، چون برای پزشکی میخواند، گفتم: «پسرم! دوست دارم دانشگاه بروی.» روزی که کنکور داشت بدون اینکه چیزی بخواند، گفت: «مامان به خاطر شما کنکور میدهم.» رفت و رشته سلولی مولکولی زیرشاخه ژنتیک را در دانشگاه آزاد شروع به تحصیل کرد.
در شروع تحصیلاتش خیلی درسهایش عالی بود. در حدی که استادیار شد و در بین تحصیلاتش بود که گفتم: «میخواهی ازدواج کنی؟» گفت: «آره» و بساط ازدواجش مهیا شد. در سن ۲۱ سالگی در عید غدیر سال ۱۴۰۲ ازدواج کرد. امسال فارغالتحصیل شده بود و قرار بود اردیبهشتماه ارشد شرکت کند.
وقتی سپاه نیروهای نخبه را جمع میکرد، محمدحسین اسم نوشت. در مجموعهای از سپاه جذب شد و تقریباً دو ماهی بود که شروع به کار کرد.
خاطراتی از پسرتان دارید برای خوانندگان روزنامه جوان بیان کنید؟
وقتی محمدحسین ازدواج کرد، گفتم: «مامان، چون دانشجویی و حقوقی نداری، کاری یاد بگیر تا در کنار دانشگاه بتوانی امورات زندگیات را بچرخانی و در مخارج کم نیاوری.» نصب پکیج و کولر گازی یاد گرفت و شروع به کار کرد. گفت: «برای سیدها و طلبهها ۳۰ درصد تخفیف میگذارم.» ارادت خاصی به سیدها داشت و شروع به کار کرد.
یکی از خاطراتش این است ساعت ۱۲ شب، خانمی که سرپرست چند بچه یتیم بود زنگ زد و گفت: «پکیج خانه ما خراب شده و بچههای من سردشان است. از سرما یخ زدند.» التماس کرد پکیج ما را درست کنید. پسرم رفت و پکیج را درست کرد. یک قطعه پکیج که هزینهبر بود، این قطعه را در وسایلش داشت. پکیج را درست کرد و، چون دید آن خانم وضع مالی خوبی ندارد، پولی برای تعمیر نگرفت. خانم هم دعا کرد: «الهی عاقبت بخیر شوی و هر چه از خدا میخواهی به تو بدهد.»
بعد از شهادت پسرم یک روز مرا برای یادواره شهدا دعوت کردند. در مورد محمدحسین صحبت کردم. در مورد کمک محمدحسین هم گفتم که این پسرم مهربان و دلرحم بود. آخر جلسه خانمی آمد که گریه میکرد. ایشان گفت: «من همان خانم هستم که پسرتان به او کمک کرد. در هنگام جلسه نخواستم خودم را جلوی جمع معرفی کنم. در قبال کمک پسرتان خیلی دعا برای عاقبتبخیریاش کردم.»
رفتارش با خانواده و دیگران چگونه بود؟
محمدحسین خیلی مهربان و محجوب بود و منیت نداشت. هرکس کمک میخواست بدون هیچ چشمداشتی کمک میکرد و وظیفهاش میدانست. حتی به حیوانات توجه داشت. احترام خانواده را داشت. همیشه با «عزیزم» و «دورت بگردم» و «قربانت بروم»، ما را خطاب میکرد. به اندازه ۱۰ فرزند به من و پدرش محبت داشت.
وقتی به خانه ما میآمد، از زنگ درش مشخص بود که پسرم است. در که میزد، پرواز میکردم. در را باز میکردم، بغلش را باز میکرد، قدم نمیرسید که صورتش را ببوسم، گلویش را میبوسیدم و پسرم خم میشد من و پدرش را در بغل میگرفت.
امیدوارم بتوانم راهش را ادامه بدهم. افتخار میکنم چنین فرزندی داشتم. خدا امانتی که به من داد به خوبی تربیت کردم و به خودش برگرداندم. میدانم جایش خوب است، الان بهترین جایگاه را دارد. میدانم شهید همیشه زنده است و شهدا ما را میبینند. دستشان بازتر از زمانی است که زنده بودند و افتخار میکنم که پسرم فدای رهبرم و کشورم شد. اگر ۱۰ پسر دیگر داشتم به راه اسلام میفرستادم. محمدحسین دردانه خانهمان بود که به عشق دفاع از میهن فدایش کردیم.
شما فرزندتان را با عشق و علاقه به اهل بیت (ع) پرورش دادید. در این خصوص محمدحسین چه اعتقاداتی داشت؟
پسرم بسیار شیفته و مرید آقا امیرالمؤمنین (ع) بود و در روز شهادت مولی امام علی ابن ابیطالب (ع) هم به خاک سپرده شد. اکثر سالها اربعین به زیارت کربلا میرفت. از حرم امیرالمؤمنین علیهالسلام پرچم دستش میگرفت و تا حرم حضرت ابوالفضل علیهالسلام پیاده میرفت. لباس عربی میپوشید و به زبان عربی نوحه میخواند.
محمدحسین به حقالناس خیلی پایبند بود که خدای ناکرده کوچکترین ذره حقالناسی طرفش نیاید. اینکه شهید سلیمانی گفتند «شهید زندگی کنید تا شهید شوید»، محمدحسین شهیدانه زندگی کرد و شهید شد. همکلاسیهای دانشگاهش بعد از شهادتش آمدند و گفتند: «آنقدر این پسر محجوب بود که وقتی با خانمها صحبت میکرد سرش پایین بود. نوری در صورتش بود. محمدحسین زمینی نبود. آسمانی بود و همینطور هم رفت و در آغوش امام حسین (ع) قرار گرفت.»
واکنش ایشان به شهادت مقام معظم رهبری چه بود؟
پسرم ولایی بود. پنج روز بعد از شهادت حضرت آقا شهید شد. وقتی که مقام معظم رهبری شهید شدند، گفت: «مامان گریه نکن، حضرت آقا سرباز امام زمان (عج) بود و باید شهید میشد.» دلداریام داد و نهایتاً گفت: «مامان! مرا حلال کن.» انگار میدانست خودش هم شهید میشود. پسرم خیلی خوب بود. اگر در مراسمی شرکت میکرد با عدهای که نظر مخالف داشتند، آنقدر قشنگ با این افراد صحبت میکرد و توجیهشان میکرد که همه آنها به سمت نظام برمیگشتند. شهادت محمدحسین باعث شد آنهایی که نظر مخالف داشتند، برگردند و انگار یک معجزه شده بود.
همیشه میگفت: «من سرباز حضرت آقا هستم.» میگفتم: «محمدحسین تو باید در رکاب حضرت آقا و امام زمان (عج) شهید شوی.» میگفت: «مامان من باید در رکاب امام زمان (عج) و حضرت آقا و در رکاب امام حسین (ع) شهید شوم.» نهایتاً هم در رکاب امام زمان شهید شد. خدا را شکر میکنم که پسرم در رختخواب و تصادف از دنیا نرفت. یا در اغتشاشات نبود و فریب نااهلان و معاندان ایران را نخورد. الحمدلله شیر پاک به او دادم و نان حلال پدرش را خورد.
با دلتنگی مادرانهتان چه میکنید؟
مسلماً دلتنگی مادرانه دارم. در خلوت خودم گریه میکنم و یاد خاطرات خوبش میافتم که محمدحسین خیلی مهربان بود. خیلی باوقار بود، ولی از این نظر خوشحالم که پسر پاک و سالمی بود. صبرم را معجزه میدانم، چون اگر با مرگ طبیعی از دنیا رفته بود، واقعاً من و خواهرانش از دنیا میرفتیم. من حتی طاقت سردرد پسرم را نداشتم، حتی طاقت کوچکترین زخم دستش را نداشتم. به خاطر شهادتش میبینم معجزه است که زنده هستم، چون یک پسر داشتم، تمام زندگی و امید و آرزوهایم بود. وقتی تصور میکنم که با ظهور امام زمان (عج) رجعت میکنند، خوشحال میشوم. وقتی میبینم در رکاب امام زمان شهید شدند به من آرامش میدهد و خوشحالم میکند، چون نذر خودم بود که پسرم شهید شود و در ۲۴ سالگی با زبان روزه در ساعت ۱۱:۳۰ روز ۱۶ رمضان مصادف با ۱۵ اسفندماه در بندرعباس به شهادت رسید.
الگویشان شهید خاصی بود؟
به خلبان شهیدی که دوستش بود و شهید گمنام مدفون در پردیسان قم خیلی علاقه داشت.
ایشان در دفاع از وطن و ایستادگی در مقابل استکبار چه میگفتند؟
همین شعارهایی که خودمان داریم. همیشه پشت رهبر و در راهپیماییها بودند. گوششان به دهان رهبر بود و میگفت «هر چه رهبری بگوید.»
سخن پایانی
هیچ جای دنیا ملتی مثل ملت ایران ندارد. الان میدانید حضور مردم در خیابانها همان اثر موشک را دارد. همان طوری که امام خمینی (ره) گفتند امریکا شیطان بزرگ است. باید قوی و محکم پشت رهبر باشیم تا هیچ کس نتواند هیچ غلطی بکند. ما در جنگ هشت ساله دفاع مقدس فقط با صدام نجنگیدیم، بلکه با ۲۰، ۳۰ کشور با دست خالی جنگیدیم. آن موقع موشک نداشتیم، ولی مقابل دشمنان ایستادیم و یک وجب از خاکمان را به بیگانه ندادیم. الان ما ابرقدرتیم. خدا را شکر همه چیز داریم. مردم خوب، ایمان و سلاح خوب داریم. امیدوارم آنهایی که فریب خوردند به راه راست هدایت شوند. امریکا و اسرائیل هیچ غلطی نمیتوانند بکنند و به یاری خدا از زمین محو میشوند. شر نابود میشود و خیر میماند. این قانون الهی است. خون شهدا درخت اسلام را تنومند کرده است. ما فقط باید گوشمان به رهبر عزیز جوانمان باشد. همیشه پشتیبانش باشیم، همانگونه که پشتیبان امام شهید بودیم. امریکا هیچ غلطی نمیتواند بکند و اسرائیل هیچ عددی نیست. در کل جهان کسی جرئت نداشت یک گلوله به سمت امریکا پرتاب کند، ولی ایران این کار را کرد. انشاءالله امام زمان (عج) بیاید و شهدا رجعت کنند. همه کمک کنیم ریشه شیاطینی، چون امریکا و اسرائیل را از زمین محو کنیم.